بدون تو بهانه ای ندارم برای زنده بودن!
بود آیا که در میکده ها بگشایند........ گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند
سلام به همه دوستای گل و مهربونم حال شما چطوره خوبین دماغتون چاقه
من که خدا رو شکر خوبم و پر از انرزی
برگردیم به جمعه هفته قبل که ما رفتیم دیزین صبح زود زدیم به جاده اونجا کلی اسکی کردیم و برف بازی دم غروب بود که یک برف شدیدی گرفت و ما رو مجبور کرد که برگردیم پایین
خلاصه کلی خوش گذشت
شنبه رفتم خونه مامانمینا ابجیم هم اونجا بود و کلی با هم حرفیدیم و غیبت کردیم
یکشنبه با شوشو رفتم خرید و یه مانتو و یه کفش خوشگل خریدم و بعد رفتم کلاس
دوشنبه هم کلا خونه بودم و جایی نرفتم
سه شنبه رفتم خونه مامی شوشو واسه شام و اصلا هم مگه میشه اونجا خوش بگذره
.
چهارشنبه ساعت7.30 دقیقه پدر شوشو اومد دنبالمون تا زحمت رسوندن ما به فرودگاه بیفته گردنشخلاصه ساعت 11.30کیش بودیم وقتی از هواپیما پیاده شدیم موج گرما بود که داشت حالم رو بد میکرد من اصلا از گرما خوشم نمیاد
تا اتاقمون رو تحویل بدن شد ساعت 2 ..... از اونجایی که شبش اصلا نخوابیده بودم
گرفتم خوابیدم تا ساعت 6 ........
بعد رفتیم مثلا واسه خرید ........که زیاد من خوشم نیومد از چیزاش
بعد هم ساعت12 شب رفتیم شوی شبانه هتل شایان تا ساعت 3 طول کشید خیلی با حال بود از بس خندیدم تمام فکم درد میکرد
تو این مجلس شوشووبرادرش شده بودن نمک مجلس کلا همه شناختنشون
پنج شنبه کلا رفتیم پارک دلفین ها ...... اول باغ پرندگان بعد کلاسیک شو بعد تونل اکواریوم و اخر سر هم نمایش دلفین ها
این وسط هم ما هی عکس مینداختیم و کلی حالش رو میبریدم
اخر شب هم رفتیم کنار ساحل مرجان و بعد از خوردن ......... بازی حقیقت و شجاعت کردیم و کلی مسایل زندگیمون معلوم شد نمیدونم چرا بطری همش یا روی من بود یا روی برادر شوشو و همش ما داشتیم از همدیگه سوال میکردیمیه قلیون هم سفارش دادیم و من کلا قلیون رو به کسی نمیدادم ...... جاری من اصلا قلیونی نیست ولی من نمیتونم ازش بگذرم
جمعه اول رفتیم کشتی گردشگر که میره 2 متر زیر اب ماهی ها رو میبنیم کلا چیز بی خودی بود و از اینکه رفتیم هممون بسی ناراحت شدیم
ساعت 3 رفتیم دویاره کنار ساحل مرجان .......
اول منو جاری پاراسل سوار شدیم اولش خیلی میترسیدم ولی بعدش ترسم ریخت خداییش 300 متر روی هوا باشی و زیر پات همش اب باشه ترسم داره بعد شوشو هامون رفتن غواصی و یک ساعت طول کشید ...... اونا که اومدن رفتیم سوار شاتل بنانا شدیم واااااای هر چی از هیجانش بگم کم گفتم فوق االعاده عالی بود بعد از اون
رفتیم سوار جت اسکی شدیم اونجا هم کلی خوش گذشت
بعد از اون با تنی خسته ولی دلی شاد برگشتیم هتل
و ساعت 11 هم رفتیم کشتی تفریحی و تا ساعت 1 هم اونجا بودیم کلا تو جزیره همه اش فقط درحال خوندن و یا اهنگ زدن و همش مردم رو دعوت به دست و سوت و جیغ و هوار مکینن و من به اندازه یک سال دست زدم و جیغ کشدیم
شنبه هم روز برگشت بود ساعت 12 اتاق رو تحویل دادیم و رفتیم فرودگاه
ساعت 4 فرودگاه مهراباد بودیم و بعد تاکسی گرفتیم و امدیم خونه خودمون
اولین کاری که کردک یه دوش گرفتم و بعد خوابیدم تا فردا 9 صبح
انگار ی کوه کنده بودم
این بود سفر نامه من
* تا الان نمیدونستم چه برادر شوهر اکتیوی دارم حالا بیشت قدرشو میدونم
** گاهی نبودن بچه اذیتم میکرد گاهی نبودنش خوشحالم مکیرد
شوشو نوشت : ممنون اونجا نزاشتی بهم بد بگذره ممنون که هر جا رفتیم نه نیاوردی
فدات بشم چی میشد همیشه اینقد رخوب بودی
شوشو نوشت : وقتی سوار شاتل بودی با تمام قدرتت فریاد میزدی که عاشقتم تمام تنم لرزید نمیدونم جو گیر بودی یاواقعا احساست بود
یه چیز بامزه داشت این سفرمون و البته تکراری واسه ما چون همیشه همه اینو بهمون میگن
منو شوشو از لحاظ قیافه یه جورای کپی برابر اصلیم وقتی جلوی پارک دلفین ها یه خانومه داشت ازمون عکس مینداخت بهمون گفت خواهر برادرید یهو شوشو نه گذاشت نه برداشت منو بغل کرد گفته نه این عشقمه زندگیمه حالا این وسط هی داره منو بوس میکنه مردمم واستادن دارن نگاه میکنن جاری از خنده غش کرده بود میگه این چرا اینقدر جو گیره .......... گفتم حالا کجاشو دیدی ...
خوش باشید
حوصله شکلک گذاشتن ندارم به همتون الان میام سر میزنم
سلام به همه دوستای خوب و مهربون![]()
من خوبم ایشالا شما هم خوب باشید
از فردای اون روز که شوشو از مسافرت اومد او ضاع ما همچین شده گل و بلبل که خدا میدونه البته باز بعضی جاها یه پارازیتایی میندازه ولی سریع ختم به خیر میشه
5 شنبه هفته قبل کلا خونه خواهرم بودم ناهار و شام خیلی خوش گذشت
جمعه و شنبه هم ای بد نبود رفتیم یه کم تفریحات سالم انجام دادیم !!!!!!!!
یکشنبه رفتم کلاس
دوشنبه د رتدارک سفره حضرت ابولفضل بودم که نذر کرده بودم بندازم
کلی کار کردم البته خدا خیر بده به ابجیم و زنداداشم که کلی همکاری کردند و ایشالا جوابش رو بگیرن
روز سه شنبه ساعت 6 از خواب بیدار شدم و اش رو بار گذاشتم و خلاصه تا چند ساعت مشغول بودیم
مهمونا رو واسه ساعت 12 دعوت کرده بودیم همشون هم اومدن ........
انقدر دلم میخواست از سفره عکس بندازه ولی تا بخودم اومدم دیدم بعلللللللللللللللللللله سفره انگار از جنگ جهانی برگشته و هیچی نبود سر سفره تا من عکس بندازم
خلاصه ایشالا که قبول کنن ازمون .....و ایشالا
حاجت بعدیمم رو بدن دوباره سفره بندازم
این سفره نذر خونمون بود ..........
مهمونا ساعت 7 رفتن من موندم حوضم .... ساعتای 9 بود که صدای اس مس اومد گفتم شوشوئه
رفتم سراغ گوشی دیدم خواهر شوهرس
نوشته بود که فلانی ( یعنی بهترین دوست من تو قوم شوهر ) بارداره بعد 5 سال
نمیدونم از حسودیم از خوشحالیم بود از چیم بود نشستم زار زار گریه کردم انقدر صاحب سفرمو صدا زدم که منم بچه میخوام که حد نداشت اخر سرم تو اشپزخونه خوابم برده بود
شوشو اومد منو دیده بود ترسیده بود گفته شاید من غش کردم بیدارم کرد گقت چرا اینجا خوابیدی چشمام باز نمیشد از بس پف کرده بود گفتم هیچی رفتم رو تخت خوابیدم
صبح ساعت 9 اون یکی خواهر شوهره زنگ زده .میگه میخوام بهت یه خبر بدم فلانی حامله است گفتم میدونم
خلاصه اینکه 100 نفر اس دادن که فلانی حاملست به من چه نمیدونم حسود شدم رفت پی کارش
به شوشو خیلی بی تفاوت گفتم ماجرا رو .... انگار فهمید دلیل گریه های دیشبم رو .....
گفت حاضر شو بریم خونه ابجیت ...... رفتیم ناهار و شام اونجا بودیم کلی خوش گذشت
کلی پلی تری بازی کردم ......
امروز هم قرار بود بریم دیزین که به خاطر کار شوشو افتاد فردا ........
بیچاره شوشو دلش نمیخواد اصلا ناراحتی من ببینه .....
*یکی از بهترین دوستام بعد چند وقت اومد خونمون کلی خوش گذشت
**مامی شوشو رفت دیروز قم بدون اینکه یه تعارف به ما بکنن ( حالا اصلا کی میرفت )
***تو سفره چند بار نزدیک بود با ابجی شوشو دعوا کنم بس که دخالت میکرد تو کارام منم بی اعصاب
****واسه چهارشنبه بلیط گرفتیم واسه کیش ![]()
***** برادر شوهر و جاری جان هم با ما دارن میان کیش ..... شوشو گفته بود اونا هم قبول کردن من میدونستم از اولم شوشوی من عرضه نداره منو تنها جایی ببره
البته همین که مامی شوشو نیست به همه چی می ارزه ![]()
***** امشب شام هم دارم میرم خونه مامی شوشو ![]()
خیلی حرف زدم از من بعیده تازگی ها خیلی پر چونه شدم خدا به دادتون برسه
اهان راستی اینو نگفتم طبقه پایین ما یه زوج خیلی پیر زندگی میکنن من دارم یواش راه میرم هااااااا
میاد میگه خانم تو رو خدا یواش
دارم مبلا رو جا بجا میکنم میگه خام تو رو خدا یواش
یه روز بچه های ابجیم اینجا بودن اومده میگه مگه اینجا پارکه این همه بچه اینجا چی کا رمیکنه
موندم باهاش چی کار کنم به خدا
حالا خوبه مستاجرن دلم خوشه که بالاخره از اینجا میره
اینم بگم و برم سر سفره تک تکتون رو دعا کردم
که ایشالا به هر چی که میخواین برسین
خدا حافظ
من موندم و یه دنیا تنهایی
نامرد دیدی اخر سر رفتی ![]()
بی معرفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دوباره منو تنها گذاشتی
ساعت ۸ نوشت :
بو سه ام را میگذارم پشت در
قهر کردی ....قهر کردم
تو بیا در را تماما باز کن
هر چه میخواهی برایم ناز کن
من غرورم را شکستم داشتی؟
امدم ...حالا تو با من اشتی ؟
این یه اس مسه که شوشو ساعت ۵ بهم داد ........ وقتی خوندمش سریع رفتم ایفون زدم ببینم پشت دره ...... دیدم نیست ... رفتم از چشمی در بیرون رو دیدم ..اونجا هم نبود
بد جوری خورد تو ذوقم فکر کردم برگشته ...ولی زهی خیال باطل ....![]()
۱۲ شب نوشت :دارم از تنهایی دق میکنم اییییییییی بی معرفت
یکشنبه صبح نوشت :
دیشب تا ساعت ۴ بیدار بودم اولین بار تو این خونه تنها میخوابیدم .... خیلی ترسیدم ........ همش میگفتم الان یکی میاد تو خونه..... همش هم در حال اس دادن و زنگ زدنه .......ولی تا این لحظه به هیچ کدومشون جواب ندادم
شوشو با دوستاش رفته شمال ..........
دوشنبه نوشت ساعت ۱۳ :
دیشب ابجیم اومد خونمون و منو از تنهایی د راورد
تا الان هم شوشوی بیچاره هر چی زنگ و اس مس زده من جوابش رو ندادم
نمیدونم کار درستی میکنم یا نه
ولی در حال حاضر به شدت ازش بدم میاد
مامی شوشو دیشب هر چی گفت بیا خونمون نرفتم گفتم قراره ابجیم بیاد ..........
چهارشنبه نوشت :
شوشو اومد خواستم بی محلی کنم بهش
ولی نمیدونم چرا یه دفعه دیدمش خندم گرفت ....... اونم محکم بغلم کرد و بوسم کرد و همه چی به خیر و خوشی تموم شد
ولی خوب این به این معنی نیست که من دلخوریم از بین رفته
مجازات شوشو این شد که منو ببره کیش ......... به جرم تنها شمال رفتن
سلام به همه دوستای گل و مهربونم ![]()
نمیدونم از کجا براتون بگم نه چرا میدونم بزارین از اول اساس کشی بگم
روز 25 اسفند ماه ما واسه همیشه از اون خونه لعنتی راحت شدیم ... تمام اساس ها رو ریختیم تو ماشین و اوردیم خونه جدیدمون
تا کارگرا کارتن ها رو اوردن ابجیم و مامانم شروع کردن به مرتب کردن و چیدن وسایل
حالا خداییش مامی شوشو و خواهراش هم حسابی واسم کار کردن
طی 48 ساعت ظاهر خونمون درست شده همه چی مرتب
مامی شوشو 2 شب خونمون خوابید چونکه دلش نمیومد بره خونه بدون ما ........ ما هم گفتیم حالا اینجا بمون
روز سوم رفتن ...... من یه گریه ای میکردم
بیاو ببین خودم باورم نمیشد دارم تنها میشم
از ترسم زنگ زدم ابجبم که بیاد پیشم اونم اومد و تا شب کلی با هم حرفیدیم
خلاصه این شد که روز 4 شوشو اومد خونش و ما اولین روز زندگیه مشترکمون رو زیر سقف این خونه شروع کردیم
چند روز اول شوشو اصلا محلم نمیداد یه جورایی انگار من متهم ردیف اول بودم که اونو از مامانش جدا کرده بودم ولی بعد چند روز حالش خوب شد و شد همون شوشوی با معرفت خودم
لحظه تحویل سال تو بغل همدیگه بودیم و داشتیم واسه همدیگه ارزوهای خوب خوب میکردیم همه ارزوها گفته شد جز یکی ..... من که 100 درصد شوشو ر هم مطمئنم که اولین ارزوش مادر شدن منه
منم پدر شدن شوشو ....
بعد راه افتادیم سمت خونه مامی شوشو و ناهار اونجا بودیم .....بعد اونم خونه مامی جونم رفتیم و شام اونجا بودیم
روز دوم هم یه سر خونه فامیلای من رفتیم کلا خوش گذشت
روز سوم . چهارم و ششم هم من در حال تدارکات واسه فامیلای شوشو بودم که شام داشتن تشریف میا وردن
کلی واسشون سنگ تموم گذاشتن و اونا هم ما رو شرمندشون کردن و کلی کادو ( البته همشون پول بود ) بهمون دادن
یه روزم فامیلای خودم اومدن که سوبله شرمنده کردن ما رو یعنی 2 تا عمه های من 2 برابر کل فامیل شوشو بهم کادو دادن کلی پیش شوشو پز دادم که بابا ببین ما اینجوری هستیم شما چه جوری !!!!!
اونم که بیچاره حرفی واسه گفتن نداشت
دیگه اینکه سیزده هم برای اولین بار با خانواده شوشو بودیم اونم به خاطر اینکه مامینا ی من خونه نبودن ودر مسافرت به سر میبردن
و اینکه کلا این عید خیلی خوا بود البته به جز چند مورد بحث با شوشو که خودش یه پست کامله چیز خاصی نبود
* یکی از دوستامو بعد 8 سال پیدا کردم زمان دانشگاه با هم دوست بودیم یهو گمش کردم توی عید پیداش کردم و کلی با هم لاو ترکوندیم
** تازه فهمیدم یکی از دوستام ک ر ا ک مصرف میکنه اونقده حالم بد شده بود که خدا میدونه
***کلاس دف هم شروع شده شاید دیدی امسال یه چیزی شدم تو دف
****پاهام هنوز بی حس میشن میخوام دوباره برم دکتر
*****هنوزم باورم نمیشه که اینجام فقط میتونم بگم خدایا شکرت
راستی اینو یادم رفت بگم با شوشو از خرید بر میگشتیم و یه عالمه پاکت دستمون بود (اونجا که بودم همبشه خریدامو کم کم میکردم و همیشه تو کیفم قایم میکردم که اونا نبینن )
وقتی از ماشی پیاده شدم یه ان دیدم که ای وااااااااااای اینا که تو دستمه خواستم بزارم تو کیفم که گفتم خدا جونم منکه اینجام پس دمت گرم تو اسانسور تا برسم بالا فقط گفتم خدایا شکرت
چه حالی میده هر ساعتی خواستی بیدار میشی هر وقت خواستی میخوابی و کلی هر وقت دیگه
خدایا هزار بار شکرت ![]()
خیلی نوشتم ببخشید دوستای خوبم
من عاااااااااااااااااااااااااااااااشق همتونم
سال نو همتون مبارک باشه ایشالا واسه همه سال خوبی باشه ![]()
ممنون که تو این مدت تنهام نذاشته بودین و با نظراتتون شرمندم کردین همتون بی نهایت دوست دارم ![]()
خیلی خسته ام حتی نمیتونم بنویسم
از بس مهمونداری کردم این چند وقته
خدایا شکرت که من الان دارم از خونه خودم این پست رو میزارم شکرت
بالاخره بعد ۵ سال و ۷ ماه و ۵ روز من دارم به ارزوم میرسم ![]()
اره من دیگه دارم واسه همیشه از این خونه میرم به امید روزهای بهتر و بهترو بهتر![]()
واسم دعا کنید که بدون هیچ مشکلی این کار انجام بشه![]()
خدایا بابت همه چی شکر![]()
خدایا هوامونو داشته باش و یه لحظه ما رو به حال خودمون نزار ![]()
همتونو دوست دارم
فکر نکنم دیگه تو این سال پست بزارم
پس پیشاپیش سال نو همتون مبارک باشه و ایشالا تو ایام عید بهتون خیلی خیلی خوش بگذره ![]()
دعا یادتون نره ![]()
![]()
سلام به همه دوستای گل و مهربونم ![]()
این روزا حال و هوام خوبه........ نه از خوبم خوبتره![]()
همش مشغول خرید کردنم دارم چیزای خوشگل واسه خونمون میخرم ..... همش با شوشو بیرونیم .....
ولی خیلی خوبه نمیدونید بعضی روزا یهو مخم هنگ میکنه باورم نمیشه دارم میرم از اینجا![]()
یه جورایی احساس میکنم خوابم .....
بعضی وقتها از فرط خوشحالی دوباره پاهام بی حس میشن نمیتونم راه برم ولی سریع برمیگرده به حالت عادی ![]()
وقتی میرم خونمون رو میبینم دلم نمیاد دوباره برگردم اینجا ولی چاره چیه باید این روزا هم بگذره
عزیز دلم هم این روزا ها مهربونتر از همیشه شده رو هر چی دست میزارم نه نمیگه با اینکه قیمت همه چی سر به فلک کشیده
ولی باز با یه لبخنده گنده میگه عزیزم من همه چیم مال توئه ![]()
این روزا هر جا یه فرصتی گیر میاره میپره بغلم .......... و بوسم میکنه
..... فرقی نداره پشت چراغ قرمز باشیم یا توی خیابون!!!!!!!!!
این روزا هر چی من میگم همونه ![]()
این روزا حالم خوبه
خدایا شکرت ![]()
ولی چقدره بده خودت دردت یادت بره ولی هی بقیه یادت بیارن
* چقدر بده خواهر خودت صاف تو چشات نگاه کنه بگه با اتاقای خالیت میخوای چی کار کنی
** چقدر بده نمیدونی چی بهش بگی فقط میری تو بالکن شاید اشکاتو نبینه ![]()
***چقدر بده که داری لباساتو جمع میکنی یهو چشمت میخوره به لباسای نی نی که مامانت از این ور اون ور اورده اشکت دیگه بند نمیاد ![]()
با خودت میگی اینا رو دیگه کجای دلم بزارم
****ولی چقدر خوبه میخوایم بریم ![]()
خیلی خوشحالم کلا زندگی خوبه فقط اینا یه لرزه هایی که گاه گدار پیش میاد چاره ای هم نیست
ایشالا تو این هفته میریم خونمون ![]()
یه روز قبل رفتن میام براتون مینویسم ![]()
![]()
شنبه نوشت : از اونجایی که شانس من خیلی قشنگه دیشب ماشین نقاش خونه مون رو جلوی در خونمون دزدیدن ![]()
حالا معلوم نیست کی تحویل بده خونه رو نقاشمون دچار افسردگی شده بنده خدا ![]()
سلام به همه دو ستای خوب و مهربونم ![]()
دوستای خوبی که با دعاهاشون منو تنها نزاشتن خیلی ازتون ممنونم ..........![]()
همه چی از اون شب لعنتی شروع شد که با شوشو سر یه مسئله ای دعوامون شد سر چی بماند چون دوباره با یاد اوریش حالم بد میشه ........
حالم بد جوری بود فقط دست و پام میلرزید و فقط گریه میکردم ........
فرداش جمعه بود و من تا ظهر خواب بودم ..... بعد چند ساعت دست و پاهام بی حس شدند داشتم دیوونه میشدم
وقتی شوشو اومد خونه گریه میکردم و میگفتم دیدی بدبختم کردی ![]()
خلاصه تو نت کلی سرچ کردم که دیدیم این بی حسی ها یکی از علائم بیماری ام اس هست داغون شدم
فرداش رفتم دکتر ........ گفت فقط از رو ام ار ای تشخیص داده میشه که چی شده
تا برم ام ار ای 100 با رمردمو زنده شدم چقدر گریه کردم چقد راز خدا خواستم که چیزیم نباشه
چقدر نذر و نیاز کردم ..........دیروز جواب ام ار ای رو بردم پیش دکترم ........ تا بخواد جواب رو بدم همین جوری زیر لب داشتم خدا خدا میکردم و خدا رو شکر بهم گفت که چیزیت نیست و همش بابت استرس و فشار بوده
خلاصه اینکه الان خوبم فقط یه کوچولو پاهام بی حسن ولی کلا خوبم
میدونید من یه نتیجه از این اتفاق گرفتم که بی بچه میشه زندگی کرد ولی بدون سلامتی زندگی هیچ رنگ و بویی نداره
به خدا گفتم من خیلی نفهم بودم که قدر نعمت به این خوبی رو نمیدونستم و به جاش ازت به زور بچه میخواستم
واااااای نمیدونید چقدر متحول شدم ![]()
خدایا شکرت بابت سلامتیم شکرت بابت سلامتیم![]()
تازه فهمیدم امیدم هم به زندگی اصلا نا امید نشده بود چون خیلی زندگی مو دوست داشتم
خدا نوشت : من دیوونه میگفتم لیاقت چیزی ندارم ولی شکرت که بهم لیاقت سر پا بودن رو دادی خدای خوبم منو ببخش اگه بعضی وقتا یه چیزی میگم که تو رو ناراحت میکنم
خدا جونم شکرت شکرت شکرت ![]()
![]()
![]()
تو رو خدا حتما دعام کنید .....
بعدا میام میگم ...............
دعا کنید بلا رفع بشه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ممنون از همتون که به فکرم بودین ![]()
همتونو خوندم ولی حوصله کامنت گذاشتن نداشتم
ایشالا که همیشه موفق باشید
| Design By : Night Melody |


